یک روز پر هیجان
سلام گل قشنگ مامانی چند روزه که حال نداری و همش نق میزنی و حالتهای سرماخوردگی داری اما مثل همیشه چه مریض باشی چه نباشی بیرون رفتن رو به قول ما ددر و دوست داری امروز که می خواستیم بریم بیرون مامان جون ازت پرسید : سبحان جان کجا میری ؟ منم گفتم به مامان جون بگو ددر و در کمال ناباوری شما رو به مامان جون گفتی : ددر ؟؟؟؟ و من و مامان جون کلی ذوق کردیم . خبر جدید اینکه خاله مینا ( دوست مامان ) این شب جمعه مراسم نامزدیشه و بلاخره تنها دوست مامانی که مجرد بود عروس شد الان که دارم برات می نویسم از بیمارستان و کلانتری میایم . سر شب خاله سارا مهمونی زنونه داشت و بعد از مهمونی من به بابایی زنگ زدم بیاد دنبالم و بابایی گفت سبحان خوابه اگه م...
نویسنده :
مامان سمیرا
1:17


